تبليغاتX
سوسو
مطالب احساسی و فلسفه های من در آوردی

سلام. من خیلی وقت بود که نیومده بودم و اصلاْ هم تصمیم نداشتم سرو کله ام این ورا پیدا بشه ولی همونجوری که تا حالا ثانیه ها برام تصمیم گرفتن ، باز هم اونا مسیرم رو به اینجاها کشوندن.

حالا هم چون خیلی اتفاقی و پیش بینی نشده اومدم، حرف زیادی هم برای گفتن ندارم. حالا تو دوست خوب من هم که احتمالاً تو هم اتفاقی سری به کلبه خاک گرفته من زدی، بیا و به خودت نظر بده.

راستی تا حالا چند بار شده که ما بشینیم و وبلاگ زندگیمون رو صادقانه و بی دروغ بخونیم و بعدش براش کامنت بذاریم؟

تا حالا فکر کردی که اگه قرار باشه وبلاگ زندگی تو توی لیست سرچ یه نفر باشه، اون نفر باید چه کلمه ای رو سرچ کرده باشه؟ دروغ، ریا، خودخواهی، غرور، مهربونی، عاطفه، یه رنگی، پاکی، بی رحمی، کلاشی، کمک . . . کدوم یکیشون؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 12:6  توسط کاظم لطیفی  | 

اگر روزی به ناچار با مرگ روبرو شوم

که می شوم

مهم نیست.

مهم اینست که زندگی یا مرگ من

تا چه حد در زندگی دیگران تاثیر داشته است.

                             نوشته ای از کتاب

                             ماهی سیاه کوچولو


واقعاْ هم من و شمایی که داری این مطلب رو می خونی تا چه حد در بهتر شدن زندگی دیگران مؤثر بودیم؟ چقدر تونستیم برای یه زخم یه مرهم کوچولو باشیم؟

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 0:39  توسط کاظم لطیفی  | 

کاش میشد

از خورشید گلی بچینم برای تو

شاید داغی عشقم را با آن بگویم

کاش میشد

شعری بگویم و بر روی ابرها بنمویسم

تا بارانش بر همه عاشقان ببارد

کاش میدانستم

با چه زبانی بگویم دوستت دارم ای بهترین من

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 0:34  توسط کاظم لطیفی  | 

همیشه بهش فکر میکنم. منظورم اینه که هر چند وقت یه بار میاد و از ذهنم رد میشه. واقعاً نمیدونم اون کی بود.

هر کی بود، محبتش تموم نشدنی بود. انگار که یه اقیانوس از احساس رو بریزن تو پوست یه آدم. از خوشگلی و نجابت هم چیزی کم نداشت. ولی من ...

ولی من هیچ وقت چیزی جز اشک و غصه بهش هدیه نکردم. میخواستم قدرش رو بدونم ولی انگار اصلاً بلد نبودم. همه چیزش رو دوست داشتم به جز ... نمیدونم. نمیدونم چی تو اون بود که نمیذاشت من هم مثل اون دیوونه بشم. شاید یه جور ترس.

منی که همیشه هلاک یه پیاله محبت بودم، دریا دریا عشق به پام میریخت ولی من انگار هنوز تشنه همون یه پیاله بودم. الان وقتی فکر میکنم، میبینم که شاید تنها تصمیم درستی که تو زندگیم گرفتم همون بود.

دوستام صدام میکردن مجنون ولی من که مجنون نبودم. دوستش داشتم ولی عاشق و مجنون نبودم. میخواستمش، هرچند که برای هوس نبود ولی برای نفس هم نبود. هر جوری بالا و پایین میکردم، میدیدم که لیاقت اون خیلی خیلی بیشتر از منه. آره من واقعاً لیاقتش رو نداشتم. لیاقت اون همه خوبی و پاکی رو نداشتم.

هنوز هم وقتی میاد تو ذهنم، میدونم که هیچ وقت کسی مثل اون من رو نخواسته و هیچ وقت هم نمیخواد.

الان فقط براش دعا میکنم و از ته قلبم میخوام که هرجایی که هست، واقعاً خوشبخت باشه اون کسی که افتخار با اون بودن رو پیدا میکنه، واقعاً لایقش باشه.

شما هم براش دعا کنین. نگید که نمیشناسیدش چون من هم نمیشناسمش. فقط میدونم که یکی از پیامبرهای عشق بود تو زندگی من.

یه توصیه هم دارم برای شما: اگه کسی پا گذاشت تو زندگیتون و همه خوبیها دنیا رو ریخت به پاتون، اگه اون موقع احساس کردین ارزش این همه فداکاری رو ندارین، اشتباه من رو تکرار نکنین. چون تا آخر عمر حسرتش رو میخورین. کاری که باید بکنین اینه که ارزش و لیاقتش رو پیدا کنین و بشین همون چیزی که باید بشین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 13:38  توسط کاظم لطیفی  | 

من از همون روزی که متولد شدم یه پسر بودم و همون موقع هم تمام انتظارهایی که از یک پسر میره، از من هم شروع شد.

من یه پسرم. تو چی؟

وقتی فکر میکنم، میبینم که به همون دلیلی که من باید تو ایران بدنیا میومدم و متولد تهران و بچه این پدر و مادری که الان دارم، به همون دلیل هم باید پسر میبودم.دقیقاً هیچ انتخابی نمیتونستم داشته باشم.

قبلاً خیلی برام مهم بود و دوست داشتنی که پسر هستم ولی الان دیگه زیاد بهش فکر نمیکنم. هرچند که تازگی ها خیلی به سختی میتونم فکر کنم، همون رو هم خرج این موضوع میکنم که من (به عنوان یه پسر ) با تو (به عنوان یه دختر ) چرا این همه با هم غریبه ایم؟ تازه بدتر: چرا اینقدر با هم دشمنیم؟ مگه نه اینه که آخرش باید یه عمر با هم زندگی کنیم؟

هرچی بیشتر به این موضوع فکر میکنم، چیزای جالبتری رو میبینم:

مهمترین دلیلش به نظر من اینه که من و تو رو از همون اوایل بچگی از هم جدا کردن. خب حق داریم همدیگه رو نشناسیم و با هم غریبگی کنیم.

بعدش هم پدر و مادرهامون هستن که همیشه به ما میگن:"عزیزم مواظب باش گول نخوری" و ما هم از همه جا بیخبر وقتی پامون رو از خونه میزاریم بیرون، احساس جنگل و یه عالمه حیوون درنده بهمون دست میده. همیشه سعی میکنیم خودمون رو پشت نقاب غرور و سنگدلی پنهان کنیم تا دست هیچکدوم از این حیوونا بهمون نرسه.

یه دلیل خیلی جالب دیگه ای که هست، لجبازی های واقعاً بچه گونه است که گریبان همه ما رو گرفته. لجبازیهایی که واقعاً نمیشه هیچ آخری رو براشون متصور بود. دخترا میگن که پسرا بی وفان، حق ما رو خوردن، آزادیهای ما رو محدود میکنن و... و پسرا هم میگن که نمیشه به دخترا اعتماد کرد، موقعیت بهتر رو به همه چیز ترجیح میدن، از دختر بودنشون سواستفاده میکنن و... از این جور بهونه های الکی که فکر کنم تا حدود خیلی کمی هم واقعیت داشته باشن.

جالبتر از همه اینکه ما خودمون هم از این نقابها و لجبازیها خسته شدیم ولی حتی حاضر نیستیم که یه ثانیه هم اونا رو کنار بذاریم. به خاطر همین خستگیه که پسرا داره جاشون با دخترا عوض میشه یا شاید هم بهتر بگم برای داشتن عقده جنس مخالف. ما چون نیاز به جنس مخالفی داریم که مهربون و صبور کنارمون راه بیاد و درضمن هیچوقت نخواستیم که پیداش کنیم، پس خودمون میشیم اون جنس مخالف. خودمون به تنهایی همراه خودمون میشیم و تموم راه رو با خودمون حرف میزنیم.

مطمئناً نتیجه این افکار چیزی جز دوری بیش از پیش ما از همدیگه و داشتن روابط زناشویی نامطمئن و از این جور چیزا، نمیتونه باشه.

بیاین باور کنیم که تو دنیا غیر از حیوونای درنده، گل و سبزه هم هست. حیوونای قشنگ هم پیدا میشه. بیاین باور کنیم که من برای تو آفریده شدم. من یه پسرم چون تو یه دختری و من هم مثل تو میخوام با هم دوست باشیم و همراه.

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 18:0  توسط کاظم لطیفی  | 

داشتم فکر میکردم که شاید من بدون تو هیچی نباشم. یعنی اگه تو نباشی، کی میخواد من رو من صدا کنه و اگه من نباشم کی تو رو صدا کنه تو؟

داشتم فکر میکردم به بغل دستی هام که اومدن و کنار من بودن و رفتن و چقدر اومدن و رفتنشون بی سروصدا بود. بغل دستی سر کلاسم، بغل دستیم تو صف نونوائی، بغل دستی تو اتوبوسم و ... و مطمئناً اون روزی میرسه که تو قبر هم منتظر یه بغل دستی مرده باشم.

تموم این بغل دستیها بودن تا من بفهمم که تو هیچ کار سختی تنها نیستم و یکی هست که کنار من به همون درد مبتلا باشه و حتی شاید به همون خوشی که من اسیرشم اون هم اسیره.

ولی تو تموم این سالها چقدر به بغل دستی هام فکر کردم؟ چقدر غصه اونها رو خوردم؟ چقدر دوستشون داشتم؟ چقدر خواستم که درد دلهاشون رو بشنوم؟

شاید با تموم بدیهایی که در حقشون کردم، الان هیچکدوم خاطره بدی از من نداشته باشن. شاید اصلاً من رو به یاد نداشته باشن و اصلاً حتی یک ثانیه هم به من فکر نکنن.

خدایا چرا آدمها اینقدر راحت همدیگه رو ـ مثل گناهاشون ـ فراموش میکنن؟ چرا اینقدر راحت از هم میگذرن و نمیبینن که به بغل دستیشون چی میگذره؟ چرا من الان باید به بغل دستیم فکر کنم در حالی که اون اصلاً من رو نمیبینه؟

خدایا یه کاری کن که ما آدمها بغل دستیهامون رو بهتر ببینیم، بهتر بفهمیم، بهتر بشنویم و بیشتر بهشون فکر کنیم. شاید اونها حرفی یا خواهشی از ما داشته باشن که نتونن بگن و تنها راه گفتنش نگاه کردن باشه.

خدایا یه کاری کن آدمها با همدیگه مهربونتر بشن، بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشن و بیشتر به حرفهای همدیگه گوش کنن.

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 19:59  توسط کاظم لطیفی  | 

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که یک ساعت زندگیتون براتون مثل یک سال طول بکشه یا نه. اونهایی که تجربه این قضیه رو داشتن میدونن که زمان انتظار، یکی از اون ساعتهای کزایی و غیر قابل تحمله.

انتظار میتونه برای خیلی چیزها باشه. مثلاً انتظار فرج امام زمان، انتظار اعلام نتایج کنکور، انتظار برای تموم شدن عمل جراحی یکی از عزیزان، انتظار برای نشستن یه پرنده توی دام یه صیاد و ...

ولی بعضی وقتها این انتظار اگه یه کم با چاشنی عشق و دوست داشتن مخلوط بشه، یه قسمتهایی از اون شیرینه و یه جاهاییش خسته کننده. وقتی به تموم شدنش فکر میکنی، ذوق میکنی و تموم دنیا برات قشنگ میشه و وقتی به طول کشیدنش فکر میکنی، میگی ای کاش دوستش نداشتم تا بخوام این همه منتظرش بمونم.

به خاطر همین چیزاست که عشق همه چیزش قشنگه و همه جورش دوست داشتنی. به خاطر همین چیزاست که عاشق دوست داشتنم و حاضرم هیچی نداشته باشم و در عوض عاشق باشم.

آدمها برای عاشق شدن فرصت زیادی ندارن، مخصوصاً من که سایه چمدونهای بسته شدم همیشه کف اتاقم رو سیاه کرده. سیاه به رنگ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 13:55  توسط کاظم لطیفی  |